انگار همه پاییزهای طلایی تموم شده بود...
و جای خودشو به بهارهای خاکسری داده بود.............................

نوشته شده توسط در یکشنبه سوم آبان 1388
|
هر بار اومده بود چیزی بگه.
اما ...

نوشته شده توسط در سه شنبه هفتم مهر 1388
|
یکی دو تا، یکی دو تا... از لا به لای هم میرفتن
بعد یک سیاهی گنده جلوی همه چیو گرفت..

نوشته شده توسط در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
|
یه اتفاق بود.درس همون لحظه ای که انتظارش و نداشتم..
خیلی گشتم اما نبودی.
کاش بودی.
اما من که نمی دیدمت.
فقط آدم گاهی دلش خوش میشه.

نوشته شده توسط در شنبه پانزدهم فروردین 1388
|
اومده بودم یه چیزی بگم. اما ....
هیچی
فقط
من از ۲۲ بدم میاد

نوشته شده توسط در شنبه پانزدهم فروردین 1388
|
خوب میشه هم تنفر داشت هم دوست داشت.
خیلی هم کار سختی نیست.

نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
|
همیشه دونستن بهتر از ندونستن نیست...
مثل دیروز..امروز...
مثل تموم این لحظه هایی که به تو فکر می کنم!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط در سه شنبه سوم دی 1387
|
عددی وجود نداره..
و روزی..
و حسی..........................

نوشته شده توسط در سه شنبه سوم دی 1387
رفتن احمقانه ای بود.
یاد یکی افتادم که رفت.
چه احمقانه.

نوشته شده توسط در شنبه سی ام آذر 1387
|
وقتی حرف زیاده برا گفتن..آدم ترجیح می ده سکوت کنه.
مثل همهء هفته ای که گذشت!!!!

نوشته شده توسط در جمعه بیست و دوم آذر 1387