تبليغاتX
سکوت کبود
 
درست مثل افتادن برگ می مونه،جلوی پای آدما...

چه سکوتی..

مثل سکوت مرداب یا دریاچه یا حوضچه ساعت ۷ شب پاییزی..

نوشته شده توسط در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 |
 
هر وقت که به تو فکر می کنم..از خودم بدم میاد

و بعد از تو بیشتر بدم میاد

خیلی خیلی

چه خوبه که دیگه نیستیم

نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم فروردین 1387
 
آدمها می آمدند..از بالا..از پایین..

دریا بزرگ بود

و زندگی کوچک..روزها و ساعتهایش..

به اندازه همه مهربانی تو....

نوشته شده توسط در شنبه دهم فروردین 1387
 
زد زد..نزد نزد

نزد نزد..زد زد

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
 
۴ ،۵ ،۶ سالی که دلم می خواست بگذرند تا ببینم چه می شود ...گذشت....و  هنوز هم ناخنهایم می سوزند..و  هنوز هم دلم میگیرد..و هنوز هم ماه  گاهی از این بالا می گذرد..و هنوز هم همسایه روبرو چراغش ساعت ۱۲ خاموش می شود..وهنوز هم  انسانها از این پایین می گذرند،می آیند و می روند و گاهی از درون من ....وکسی متولد می شود..هنوز هم
نوشته شده توسط در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
 
آسمون از اون جایی که اومدم شروع میشه

و غروب هم

نوشته شده توسط در سه شنبه هفتم اسفند 1386 |
 
همه چیز همانجا بود

همانطور..مثل قبلها

تنها ما بودیم که نبودیم..

نوشته شده توسط در جمعه بیست و ششم بهمن 1386
 
... خیلی موقع ها دلش می خواد که دلش یکیو بخواد.
نوشته شده توسط در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 |
 
هر وقت یه لامپی رو خاموش میکنم

اون لامپه کلاً خاموش میشه..

....

نوشته شده توسط در شنبه بیست و نهم دی 1386 |
 
شادیهاش که کوتاه بودن..

کم بودن...

تموم شدن........................................

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |