مثل سکوت مرداب یا دریاچه یا حوضچه ساعت ۷ شب پاییزی..
نوشته شده توسط در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 |
هر وقت که به تو فکر می کنم..از خودم بدم میاد
و بعد از تو بیشتر بدم میاد
خیلی خیلی
چه خوبه که دیگه نیستیم
نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم فروردین 1387
آدمها می آمدند..از بالا..از پایین..
دریا بزرگ بود
و زندگی کوچک..روزها و ساعتهایش..
به اندازه همه مهربانی تو....
نوشته شده توسط در شنبه دهم فروردین 1387
زد زد..نزد نزد
نزد نزد..زد زد
نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
۴ ،۵ ،۶ سالی که دلم می خواست بگذرند تا ببینم چه می شود ...گذشت....و هنوز هم ناخنهایم می سوزند..و هنوز هم دلم میگیرد..و هنوز هم ماه گاهی از این بالا می گذرد..و هنوز هم همسایه روبرو چراغش ساعت ۱۲ خاموش می شود..وهنوز هم انسانها از این پایین می گذرند،می آیند و می روند و گاهی از درون من ....وکسی متولد می شود..هنوز هم